نوشته هايي از خودم يا ديگران |
سهشنبه ساعت 9 صبح بود كه رسيدم محل كار. يه مطلب دو سه خطي آپ كردم. به چند تا وبلاگ سر زدم و ايميلها رو چك كردم. براي ارايه مقاله حسابي وقت كم داشتم مطالبي رو كه ترجمه كرده بودم با اصل مقاله توي پادگان جا گذاشته بودم اين هم شده بود قوز بالاي قوز. نيم ساعتي هم به سايت ICBC ور رفتم با خانم مهرداد در مورد سايت ICBC به ويژه گروه پژوهشي بيماريهاي پـستان صحبت كردم و شروع به ترجمه مقالهاي كردم كه بايد امروز ارايه ميدادم. تقريبا تا ساعت 5/1 دو سوم آن را آماده كردم. مهندس حسينيون دوست جامعهشناسم هم زنگ زد و چند تا سوال پزشكي داشت ساعت 5/1 رفتم براي ناهار. اواخر ناهار خوردن بود كه احساس كردم قندم افتاده كمي هم سمپاتيزه شدم راستشو بخواهيد از اين حالت خيلي بدم ميآيد چون همه بدنم عرق ميكند خوشبختانه اين دفعه خيلي شديد نبود 15/2 دقيقه بود كه راه افتادم به سمت آزمايشگاه ژنتيك. 5/2 قرار بود مقاله رو ارايه كنم. اما دكتر شجاع مرادي بود و من خانم اسماعيلي و خانم عبدلي خانم اسماعيلي هم كه ساعت 3 بايد ميرفت. دكتر مجيدزاده نيومده بود. دكتر بهرامي هم جلسه انجمن پزشكان عمومي بود. خانم دكتر انبيايي حدود ساعت 3 اومد همان حدودها هم دكتر حبيبي اومد. از اين نيم ساعت استفاده كردم و كمي مطالبم رو مرتب كردم. شروع كردم كه تا ساعت 4 طول كشيد.
ساعت 4 به سمت كلينيك دندانپزشكي حركت كردم ساعت 5 قرار بود اونجا باشم خيلي بدمسير بود هوا هم حسابي سرد و باروني شده بود باد سردي هم مياومد اما با هر زور و ضربي شده بود خوشبختانه سه دقيقه مونده به پنج اونجا بود خانم دكتر فيضآبادي دست به كار شد و نيم ساعتي طول كشيد تا كار جراحي رو انجام بده. چون فرمالين مرغوب دم دستشون نبود و من هم قرار بود برم آزمايشگاه استاد دكتر جمالي خودم نمونه را سرمپيچ (يعني آغشته به نرمال سالين) به آزمايشگاه رسوندم. الان هم كه دارم اين مطالب رو مينويسم اونجا هستم استاد مشغول انجام كاراشون هستن. دردم تازه شروع شده چون اثر ليدوكائين كم كم داره از بين ميره. مجبور شدم كه يك استامينوفن كدئين بخورم. با استاد در مورد طرح پژوهشي صحبت كردم قرار شد روش بيشتر فكر كنيم تا بتونيم يه پروپوزال خوب ارايه كنيم. امشب جلسه ماهيانه «در محضر استاد» رو داريم. خداييش جلسه خوبي است بر و بچ دور هم جمع ميشوند و اخبار رو رد و بدل ميكنند و از حال همديگر مطلع ميشوند. بعضيها جلسه رو شل ميگيرند كه صداي دكتر رئيسكرمي هفته قبل دراومد. اميدوارم بچهها قبل از اينكه جلسه رو از دست بدهند و جلسه منحل بشه قدرشو بدونن. دوست خوبم دكتر صادقي زنگ زد كه تهران است و داره ميره قم اگه بشه همديگه رو ببينيم باهاش تو بلوار قرار گذاشتم.
امروز (كه مثلا دوشنبه ۱۳/۱۲/۸۶ باشه) حدود ساعت 45/9 صبح بود كه رسيدم پژوهشي. ساعت 5/4 هم دوباره راه افتادم براي كشيك. 45/5 رسيدم الان هم كشيك هستم. هنوز دكتر فلاح نيامده بود كه ديدم داره دير ميشه پيچوندم زدم بيرون عجب جسارتي! مسوول شب راننده فرستاد دنبالم تا مترو منو رسوند. تا رسيدم قطار رفته بود 15 دقيقهاي منتظر موندم تا قطار بعدي رسيد. الان هم ساعت 12 شب است كه رسيدم خونه و دارم اين مطلب رو مينويسم امروز يه اتفاق جالب هم افتاد به دكتر مجيدزاده گفتم دو نو رژيم درماني براي بيماران سرطان پـستان قرار است اعمال شود AC4T4 يا TC6. دكتر گفت نحوه انتخاب چطور است. گفتم رندوم (تصادفي) است. تازه معلوم شد كه با انجام طرح دكتر نجفي براي طرح ما كلي مساله پيدا ميشود. چون قرار بود طبق طرح ما بيماران هر گروه خاص از سرطان پـستان درمان مشخصي بگيرند چرا كه قرار است ما ارتباط بيوماركرها را با پيشآگهي سرطان پـستان و ميزان زنده ماندن آنها بررسي كنيم. وقتي درمان متفاوت باشد محتملا روي چنين مواردي هم تاثير ميگذارد. طرحها دارند با هم تداخل ميكنند. عجبها! فردا قرار شد در مورد بيوماركرهاي سرطان پـستان كنفرانس بدهم يك مقاله 18 صفحهاي انتخاب كردم. هنوز كه هنوز است آمادهاش نكردهام فردا تا ساعت 14 وقت دارم اميدوارم گند نزنم!!!!!!!
اين برنامه غيرمترقبه ماموريت امروز حسابي كاراي منو به هم ريخت از كلاس آموزش شنا كه باز موندم جلسه با سينا هم كنسل شد. فردا هم حسابي سرم شلوغ است يه نيمچه جراحي هم دارم كه بايد انجام بدهم نگران نباشيد چيز مهمي نيست.
امروز يه چيزي حدود 5/4 ساعت از وقتم رو توي راه بودم اون از صبح كه با مترو اومدم تهران و يكبار هم عصر رفتم و شب دوباره برگشتم امروز يك مقدار روي طراحي صفحات سايت مركز وقت گذاشتم آروم آروم سايت داره شكل خودشو پيدا ميكنه. اما بديش اينه كه فقط قائم به فرد است بايد هر طوري شده بتونم مشاركت بقيه اعضا رو هم جلب كنم با اين حال و هوايي كه دارن ميدونم كمي مشكل است اما بايد تلاش خودمو بكنم.
جمعه اين هفته 10/12/86 هم به پژوهش گذشت دكتر صفا نجفي دكتر باصفاي گروه بيماريهاي پـستان كه فوق تخصص انكولوژي است در صدد انجام يك كارآزمايي باليني (RCT) است و ميخواهد در چندين مركز از جمله تهران، ساري، همدان، اراك، قزوين و چند شهر ديگر دو نوع رژيم مختلف درماني را در بيماران سرطان پـستان با هم مقايسه كند به همين خاطر همكارانش را دعوت كرده بود تا در مورد پروپوزال طرح و نحوه همكاريها و هماهنگيهاي بيشتر با هم صحبت و تبادل نظر كنند. دكتر مجيدزاده در مورد بانك DNA و طرح تشخيص بيماران با سرطان پـستان ارثي توضيح داد و براي طرحمان اقدام به عضويت همكاران نموديم. در كل جلسه خوبي بود. جاي شما خالي آقاي آسيما مدير روابط عمومي جهاد علوم پزشكي هم كه مسوول هماهنگيهاي برنامه بود ناهار و ميوههاي خوبي سفارش داده بود. همون اول صبح بود كه دكتر نجفي زنگ زد و گفت داري ميايي فلاسك آبجوش هم با خودت بيار من هم سريع با چايساز آبجوش درست كردم و ريختم تو فلاسك و بردم. سر راه آقاي مهديزاده اومد دنبالم و رفتيم پژوهشي تا فرمهاي همكاري در بانك DNA و پوستر مربوط به توضيحات بانك DNA را پرينت بگيريم. دكتر شجاع مرادي همكارم هم اونجا بود و منتظر.
كلاس آموزش شنا را شروع كردهام. وقتي احساسم را بعد از شروع كلاس ميبينم، بيشتر ميفهمم كه آموزش بدجوري روي وضعيت رواني من اثر مثبت ميگذارد. از شما چه پنهان ميخواهم بدنسازي رو هم شروع كنم، چون متاسفانه در تمام عمرم از اين مساله غافل بودهام. واقعيتش هم دوست دارم بدنم فرم درست و حسابي داشته باشه و هم اينكه براي من كه ديابت دارم، انواع ورزشها خيلي مفيد است.
يه كلاس ديگه هم ميخوام برم اونم كلاس موسيقي است وقتي آموزشگاه رو تعطيل كردم بعضي چيزا رو نگه داشتم مثل سهتار و گيتار و سنتور و ... حالا اگه بشه ميخوام سنتور رو شروع كنم. چه ديدين شايد موسيقيدان خوبي از كار در اومديم.
يه نكتهاي رو اين وسط ميخوام بهش اشاره كنم اونهم شوق و علاقه و عشق به هر چيزي است اگر شور و اشتياق باشه و آدم محو اون كار بشه پيشرفتش فوقالعاده است. يادم ميآد اون موقع كه 13 – 14 سالم بود و تازه داشتم شنا رو ياد ميگرفتم بمبارون بود و ما رفته بوديم روستا اونجا يه سد داشت (اگه بشه عكسهاي اونحا رو بعدا ميگذارم كه تماشا كنيد و حالشو ببريد.) كه من اونجا شناكردنو ياد گرفتم، يادم هست كه توي كوچه براي خودم دست و پا زدن رو تمرين ميكردم و تنها چيز مهم برام ياد گرفتن شنا بود. همين مساله رو در مورد ورزش پينگ پنگ خاطرم هست واقعا موقع راه رفتن براي خودم و توي ذهنم بازي ميكردم و حركات آن را تمرين ميكردم. يه جورايي شده بود خواب و خوراكم. اما حيف كه هيچوقت اين دوره را اصولي فرانگرفتم درست مثل شطرنج كه خيلي وقت شروع كردم اما چون آموزش نديدم خيلي زود ازش دلزده شدم. تنها ورزشي كه تا حدودي اصولي آنهم در سطح بسيار مبتدي فرا گرفتم بدمينتون بود اونهم خدا پدر استاد واحد تربيت بدني 2 رو بيامرزه كه زور زوري به ما يه چيزايي ياد داد.
بگذريم خيلي باحال مي شه مگه نه! روزهاي شنبه و دوشنبه: آموزش شنا، چهارشنبه: شناي آزاد و تمريني احتمالا يكشنبه و سهشنبه: بدنسازي و پنجشنبه و جمعه هم تمرين سنتور. چقدر باحال خودم كه حال ميكنم!
نوشتههاي روز يكشنبه ۱۲/۱۲/۸۶
هنوز آنقدرها با خودم صادق نشدهام یا به عبارتی بهتر بگویم آنقدر با خودم كنار نیامدهام كه بتوانم راحت بنویسم ناخودآگاه بیشتر ترجیح میدهم كه از این طرف و آن طرف و از دیگران باشد. چیز دیگری كه باید تمرین كنم این است كه در نوشتن بسیار شتابزده هستم. اگر بخواهم آرام بنویسم از ذهنم میرود. در آپ كردن مطالبی كه مینویسم عجله دارم، این نقص من است و باید آن را برطرف كنم. دوستانی را میبینم كه بعد از نوشتن،حوصله چندین و چند بار ویرایش مطالبشان را دارند و همین باعث میشود مطالب آنها بهتر و پختهتر در بیاید. همین كه این نقیصه را فهمیدهام خوشحالم و دارم تمرین میكنم كه بر آن چیره شوم. مشكل دیگر این است كه موضوعات متنوع و گستردهای ذهنم را مشغول میكند و دوست دارم مطالب خوبی در مورد آنها بنویسم یا گردآوری كنم اما چون مدتهاست كه ننوشتهام چنتهام خالی است و در جریان خیلی از بحثهای اخیر نبودهام. دو سال و نیم سرگردان بودهام از تیر 84 تا دی 86. در این دو سال و نیم سرگردانی از خیلی چیزها عقب ماندهام. نكته جالب دیگر این كه وقتی آموزشگاه رو تعطیل میكردم تصورم این بود كه فقط كشیكهای خدمت رو میروم و كار پژوهشی میكنم اما این روزها كه كارهایم را دستهبندی میكنم 10 كار جلوی رویم است و یازدهمی هم فردا دوشنبه 13/12/86 قرار است به لیست كارهایم اضافه شود.