تبليغاتX
سهم من از اين بيكرانه وب
 
نوشته هايي از خودم يا ديگران
 
آخرين نوشته ها
حکایت:

پدر و پسر روستایی با خر خود می رفتند٬ پسر نشسته و پدر به دنبال خر روان،پسر را شماتت کردند که پدر پیر را چرا سوار نکردی؟ پدر سوار شد و پسر پیاده٬ دیگری آمد پدر را شماتت کنان گفت: پسر کوچک را دوانده و خود نشسته می رود هر دو سوار شدند شماتتی دیگر که چرا حیوان را آزار می دهید هر دو پیاده شدند آنها را دیوانه خواندند که چهارپا از برای چیست وقتی هر دو پیاده می روید روی پل رسیدند پسر و پدر دست چهارپا را گرفته آنرا به رودخانه پرتاب کردند و راه خود بگرفتند.

وضعیت بسیاری از مسایل جامعه ما نیز چنین شده است. هر کس که هر کاری می کند از جایی صدایی برمی خیزد و از نظرگاه مخالف بانگی بر می آید که چنین و چنان!

  نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 11:9  توسط ابراهيم عباسي  | 

اين ديگر از آن مواردي است كه صداي آدم را بلند مي كند. ديروز يكي از دوستانم زنگ زد و گفت كه عروسي برادرزاده اش که قرار بوده نهم مرداد باشد به هم خورده است. علتش را جويا كه شدم گفت خريد عروسي انجام شده بود و تالار پذيرايي رزرو و كارتها پخش شده و مهمانان دعوت شده بودند. اما نكته اي را كه داماد به شوخي پنداشته بود رنگ جديت به خود گرفته و بساط همه چيز را به هم زده بود. عروس خانم از مدتها پيش نجواكنان مي گفته است كه تا مهريه را نگيرم خانه ات نمي آيم و داماد از همه چي بي خبر مي گفته كه باشه خونه كه آمدي ماهيانه سكه به سكه مي دهمت. مبلغ مهريه 300 عدد بوده است. اين عروس خانم و مادر مكرمه اشان كه از خدامهاي حرم حضرت معصومه هستند گفته اند كه نه بايد ابتدا تمام مهريه را بدهي و بعد عروس را به خانه ببري اين شوخي رنگ جديت گرفته و داماد در شوك به سر مي برد!
بشنويد كه اين آقا داماد يک كار ديگر هم كرده است خانه اي را كه در يزد داشته فروخته و در قم كه قرار بوده محل سكونت اين خانم مهندس شيمي و اين آقا مهندس بشود منزلي خريده به مبلغ حدود 50 ميليون تومان و آن را به نام اين خانم كرده است. حال داماد مي گويد خب اين خانه كه به نام شما هست از چه ملول هستي؟ جواب شنيده كه خانه از بهر هديه بوده است و نه مهريه. حساب مهريه جداست!
خانواده اين آقا پسر از يزد مي كوبند و براي صحبت به در خانه اين آقا و خانم كه هر دو از خدامان حرم مطهر حضرت معصومه هستند مي روند و مي شنوند كه اگر چك يا پول نقد آورده ايد بياييد بالا وگرنه ما را با شما كاري نيست و حرفي نداريم. شما آن ور جوي ما اين ور جوي!! و مهمان را راه نداده اند.
پسر در شوك حاصل از اين ماجرا و خانواده به دنبال راه حل. جالب اينجاست كه گويا اصلا هيچ مساله اي دعوايي برخوردي بحثي و گفت و گويي در ميان اين دو نبوده است. راستش را بخواهيد اصلا براي معرفي يك روانشناس به من زنگ زده بودند كه راهنماييشان كند كه با داماد چگونه برخورد كنند تا از شوك ماجرا بيرون بيايد.
دوستم مي گفت موقع خواستگاري خانواده دختر مي گفتند كه ما الگويمان حاج همت هست و اهل جمكران رفتن هستيم و خلاصه امام زمان و اين بحثها.
از ديروز كه اين ماجرا را به من گفته باور كنيد خواب به چشمانم نيامده است و فكرم دائم مشغول است. ناخودآگاه ياد دو قضيه افتادم يكي اينكه مردي در اصفهان هر روز از جلوي مغازه اي رد مي شده و به صاحب مغازه مي گفته اين هزارتومان ما رو بده صاحب مغازه هم به حساب مزاح و شوخي مي گفته الان نه فردا بيا و فردا دوباره موقع گذشتن مي گفت اين هزار تومان ما را بده و صاحب مغازه هم مي گفته برو فردا بيا تا اينكه بارها و بارها اين مساله در جلوي اين و آن تكرار مي شود تا روزي كه طرف با پاسبان مي آيد كه اين آقا هزار تومان مرا نمي دهد. اهل محل هم شهادت مي دهند كه صاحب مغازه هر روز اين آدم را سر مي گردانده و فردا فردا مي كرده است خلاصه صاحب مغازه مجبور مي شود هزار تومان آقا را بدهد!!
حكايت مهريه هم از اين دست شده است. هي گفتند مهريه رو كي داده كي گرفته حالا چه ده تا چه هزار تا. هي چشم و هم چشمي شد و قيمت رفت بالا. قيمتي كه هيچ وقت پرداخت نشد و اصلا قيمت، اين نبود! چون پرداخت نمي شد قيمت بالا مي رفت وگرنه در كجاي دنيا كسي با اين قيمت زن گرفته كه ايران دوميش باشه. به همين عراق و كويت و عربستان و افغانستان و پاكستان يا نه همين جنوب كشور خودمان نگاه كنيد كدام دختري را به بيش از دو سه ميليون داده اند. الان ديگه واقعا دخترها باورشان شده است كه صد ميليون يا دويست ميليون تومان مي ارزند.
اما از اينكه بگذريم حكايت ديگري به يادم آمد. مردي با اسب در بيابان مي رفت خسته اي را ديد درمانده. دلش به حال او سوخت خود پياده شد و او را سوار كرد. هنوز اندكي نرفته بودند كه سواره تاخت گرفت و دور شد مرد صاحب اسب گفت لختي بايست بعد اسب را بردار و برو. ايستاد. مرد صاحب اسب گفت: تنها خواهشي كه از تو دارم اين است كه اين ماجرا را براي كسي تعريف نكني مبادا كه راه رسم جوانمردي ور بيفتد!

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 12:45  توسط ابراهيم عباسي  | 

این صحبت بجای استاد عزیزمان دکتر قارونی (متخصص قلب و عروق و استاد بیمارستان امیراعلم) را که همیشه حرکات و سکنات و وجناتشان در برابر چشمانمان خواهد بود و تا همیشه سپاسگزار خوبیها و درس آموزیهایش خواهیم بود هرگز فراموش نخواهم کرد. همو بود که گفت احسان مستمر ایجاد توقع می کند و مثالی می زد می گفت اگر هر روز یکی در ابتدای ورود من به تالار تدریس به من شکلاتی پیشکش کند و چند روز به طور مستمر کار خود را ادامه دهد پس از چندی اگر روزی وارد شوم و او شکلاتی هدیه نکند حتی اگر شده با نگاهی از او طلبکارانه شکلات خودم! را جویا می شوم.

چه مثال قشنگ و زیبا و به شدت کاربردی. هر کس که شک دارد می تواند امتحان کند. بارها در زندگی روزمره به این مطلب برخورده ام و حتما برخورده اید و همیشه بی تامل استاد عزیزم را دعاگو بوده ام و فهمیده ام که اگر توقعی ایجاد کرده ام تقصیر خودم بوده است.

  نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 19:13  توسط ابراهيم عباسي  | 

حداقل در لايه هايي از ذهن و در لايه هايي از جامعه تعريف از خانواده دگرگون شده است اما هنوز به مرحله بيان اجتماعي نرسيده است

كدام آدم عاقلي روز اول به يكي مي گويد بيا با هم زندگي كنيم من هم مثلا صد ميليون تومان به تو بدهكارم اين هم سندش!

هر كس در هر بازي غير (برنده ـ برنده) وارد شود در هر صورت بازنده خواهد بود

همين قوانين هستند كه مهريه را براي زن لازم مي دانند و اصلا امكان ندارد كه زني را بدون مهريه به عقد قانوني مردي درآورند

خانم شیرین احمدنیا در یکی از مطالبی که ارسال کرده اند بحث تجاوز مشروع را مطرح کرده اند و ضمن نقل روایتی از اتفاقی که افتاده است و یکی از دانشجویانشان در کلاس آن را مطرح کرده اند به بررسی این مسئله پرداخته اند. بنده هم عجالتا مطلبی در مورد این بحث در آنجا ارایه کردم که بعد به نظرم رسید که باب این بحث را در این وبلاگ نیز باز کنم. از نظرات سایر دوستان در این مورد و بحثهای مربوط به جامعه شناسی و نقد روابط خانواده استقبال می کنم. در زیر نوشته خود را آورده ام:

نگاه غيرسيستماتيك و غير همه جانبه هر جا كه باشد نه تنها مسئله را به خوبي طرح نخواهد كرد كه اگر راه حلي هم بر فرض آن ارائه شود قادر به حل آن مسئله نخواهد بود. البته انتظار اين نيست كه اگر مسئله اي كوچك را بخواهيم طرح كنيم لازم شود كه تمام آسمانها و زمين و گردش ايام را در حساب آوريم اما بدانيم كه گاهي نيز نه تنها چاره اي نخواهد بود كه در غير اين صورت به دام يك سو نگري و كوچك نگري خواهيم افتاد.

مسئله اي كه خانم احمدنيا طرح كرده اند هر چند به قدر كافي يك مسئله است و چاره جويي نيز مطمئنا نياز خواهد داشت اما اگر جدا از بستر همگي قوانين شرعي و عرفي و روابط اجتماعي دو نفره طرح و برايش چاره جويي شود گرهي را باز نخواهد گشود كه گرهي ديگر در كار خواهد انداخت. اين درست است كه تجاوز مشروع خود از ديدگاه انساني نا(مشروع) و غيرانساني است، اما در شرايطي كه قوانين حقوقي لازم الاجراي موجود اجازه روابط جنسي خارج از خانواده را نمي دهد و ازدواج مجدد دائم يا منقطع را منوط به اجازه همسر اول مي نمايد تكليف مردي كه مي خواهد انساني باشد (كه بايد باشد) و قانوني زندگي كند (كه نمي تواند نكند) و اخلاقي باشد (كه دوست دارد باشد) چيست. خانمي كه به هر دليل همسرش را از معمولي ترين نياز محروم مي كند و او را در تنگنا قرار مي دهد حكمش چيست. براي چنين مردي چه راه حلي داريد؟

آيا هميشه از ديدگاه ادبيات زنانه آدم بدها مرد هستند. گاهي عوض كردن يك سناريو با سناريوي ديگر ديد را عوض مي كند و نگرش را توسعه مي دهد. بسياري از ما ناخودآگاه همه مسايل جنبي در رابطه دو طرفه خانوادگي بين مرد و زن را معلق مي كنيم يا حتي در بسياري از مواقع كه ديده ام عرفهاي نادرست غلط اما معمول را پيش فرض نگه مي داريم و آنگاه به مسند قضاوت مي نشينيم. مثلا در برخي موارد حق ايجاد رابطه جنسي خياباني را ناخودآگاه در شمار مي آورند و وقتي اعتراض مي شود انجام شدن آن از سوي بعضي مردان را دليل مي آورند. (يعني آن را لحاظ مي كنند)

چرا چنين است كه از قبل فرض مي شود كه همه چيز به جا و مناسب و معمول در حال انجام است و تنها واقعه قابل بررسي اين است كه تجاوزي مشروع صورت گرفته است كه عقد و ازدواج در قوانين حقوقي موجود آن را مثلا ذاتي عقد مي دانند يا از انجام آن به صورت ضمني حمايت مي نمايند. اما نمي نگريم كه همين قوانين هستند كه مهريه را براي زن لازم مي دانند و اصلا امكان ندارد كه زني را بدون مهريه به عقد قانوني مردي درآورند هر چند يك شاخه نبات باشد (منظورم مقدار آن نيست) و همين قوانين هستند كه فراهم كردن مسكن و لباس و اثاث و بهداشت و درمان را براي زن لازم مي شمرند و همين قوانين هستند كه مي گويند زن اصلا لازم نيست در خانه هيچ كاري بكند و تامين هزينه انجام اين كارها به تمامي (صد در صد) بر عهده مرد است حتي اگر مرد فقط پنجاه در صد در يك خانواده وجود! داشته باشد. و همين قوانين هستند كه مي گويند زن براي شير دادن به فرزندش از شوهر مي تواند مطالبه پول بنمايد. و همين قوانين هستند كه مي گويند اگر مرد بخواهد نياز جنسي اي (را كه در فرض موجود از طرف زن محروم شده است) برطرف كند بايد از همان زن! اجازه بگيرد.

يكي از دوستانم كه اتفاقا خانم وكيلي هستند مي گفت من نمي فهمم شما مردها را چه مي شود كدام آدم عاقلي روز اول به يكي مي گويد بيا با هم زندگي كنيم من هم مثلا صد ميليون تومان به تو بدهكارم اين هم سندش!
به موجب همين قوانين اگر زني از انجام رابطه سرباز بزند ناشزه محسوب مي شود و نفقه دريافت نخواهد كرد. مي بينيد چه عقوبت وحشتناكي است! براي زني كه شاغل است و خود در ماه حقوق دريافت مي كند و اصلا لزومي نمي بيند كه براي رفت و آمدهاي كاري و غير كاري خود هيچ گونه هماهنگي را با مرد به عمل بياورد. در همين قوانين آمده است كه در صورت عدم تمكين و ناشزه شدن زن، دادگاه حكم به ازدواج ديگر مي دهد و جالب است كه در ادامه هم آمده است كه البته زن مي تواند با توجه به اجازه دادگاه به ازدواج مجدد مرد، از دادگاه طلب گواهي عدم سازش كند كه به موجب اين گواهي دادگاه مي تواند حكم به طلاق و جدايي بدهد حتي بدون موافقت مرد. تازه مرد محكوم به پرداخت مهريه بعضا چند صد ميليوني مي شود و اگر ندارد كه ندارد بايد زندان هم برود.

همه چيز كمي پيچيده شده است نه! اگر مي گوييد كه خب خود مردان هستند كه تن به اين مهريه هاي سنگين مي دهند و دختران نيز كه بدشان نمي آيد ناگزيرم به دو مطلب اشاره كنم يكي كلي بودن بحث و نقد اجتماعي آن است و مطلب ديگر اينكه بدانيم هر كس در هر بازي غير (برنده ـ برنده) وارد شود در هر صورت بازنده خواهد بود. مسئله بالا بودن مهريه و عدم توانايي پرداخت آن خود بحث ديگري مي طلبد اما اجمالا چند سوال را مي توان مطرح كر:

اول آنكه كدام يك از خوانندگان خانم اين مطلب خودشان را لایق دريافت مهريه صد تا چند صد ميليون توماني نمي دانند؟ دوم اينكه آيا مهريه در ساير كشورهاي همجوار يا هم فرهنگ (يا بالنسبه نزديك) هم همين قدر است و اصولا چه مسئله اي باعث تورم سرسام آور آن شده است. آيا فقط چشم و هم چشمي اين مساله را ايجاد كرده است يا عدم پرداخت نقدي آن يعني همان جمله جالب كي داده كي گرفته وقتي قرار است چيزي را ندهي يا فكر مي كني قرار است ندهي یا قرار است نگیری هر چه بيشتر بهتر (خرج كه از كيسه مهمان بود ... حاتم طايي شدن آسان بود)

شايد بهتر باشد كه سوال را از اين جا مطرح كنيم كه تعريف خانواده چيست. كاركردهاي آن چيست. نتايج آن چيست مقدمات آن كدامست. و اگر نياز به بازتعريف داشته باشد آن را دوباره تعريف كنيم. شايد اتفاقي كه افتاده اما كمتر بيان مي شود همين مسئله تعريف خانواده و كاركردهاي آن است كه يا لحاظ نمي شود يا روشن نيست به نظرم حداقل در لايه هايي از ذهن و در لايه هايي از جامعه تعريف از خانواده دگرگون شده است اما هنوز به مرحله بيان اجتماعي نرسيده است یا هنوز کسی جرئت بیان آن را به صدای بلند و برای همگان ندارد و تشتت و تعارض هايي هم كه ديده مي شود و برخي نابساماني ها ناشي از اين است كه افراد با خودشان و ديگران در تعريف خانواده و كاركردهايش دچار آشفتگي هستند.

  نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 22:19  توسط ابراهيم عباسي  | 

ما هم اثاث کشی داشتیم. یعنی جابجا شدیم (محل کار). و همین سبب شد که اینترنتمان قطع شود. پنجشنبه و جمعه هفته قبل هم که کشیک داشتم و قبل از آن هم که مطلبی برای ارسال نداشتم راستشو بخواهید یه چیزایی فکرمو مشغول کرده که دارم جمع و جورشون می کنم و می نویسمشون. آروم آروم دارن یه جزوه ای می شن یه جور مانیفست فردی و اجتماعی برای من هستند یعنی یه جورایی بیانیه ای برای تعامل با اجتماع شناخت اون و درگیر اون بودن. نه فکر کنید که خودم صددرصد می خوام و می تونم اجراشون کنم اما خب هی باید از آب دربیاد و ببینید و ببینیم...

بیش از این اوقات گرانبهایتان را نمی گیرم

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 15:46  توسط ابراهيم عباسي  | 

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:20  توسط ابراهيم عباسي  | 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:13  توسط ابراهيم عباسي  | 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 9:0  توسط ابراهيم عباسي  | 
به کجا چنین شتابان؟

توصیه های فرهنگی به اهل فرهنگ!

فیصله بخشی دعوای علم و دین. حالا هر چی فلاسفه و متکلمین و فقیهان و عالمان علوم اجتماعی می خواهند بگویند، بگویند

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:6  توسط ابراهيم عباسي  | 

خیلی بد شد که علیرضا محجوب رای آورد. نه اینکه من پدرکشتگی با این بنده خدا داشته باشم و نه از این جهت که ایشان را خیلی اصلاح طلب نمی دانم! از این لحاظ که آخه رای آوردن ایشان چه فايده اي داره. دست تنها كه كاري نمي تونه بكنه بخصوص برای اصلاحات که دیگر تاریخش گذشته است. اما برای جریان راست اصولگرا حتما مفید است. چون وقتی قدرت را در حالتی بدست داری که می توانی شعار انتخابات آزاد سر بدهی و مخالفینت نیز در مجلس حضور دارند خیلی به دل آدم می چسبد. یک نکته پزشکی بگم همه می دونید که طرز تهیه واکسن چیه برای اینکه بدن قوی بشه و در مقابل مخالفان و معارضان که همان ویروس ها و باکتریها باشند بتونه مقاومت کنه و بر ضد اونها پادتن بسازه یه نمونه ضعیف شده از همون ویروس یا باکتری رو به داخل بدن تزریق می کنن و اینطوری بدن بدون اینکه آسیب ببینه به تولید پادتن می پردازه. حکایت رفتن اصلاح طلبان عزیز هم به مجلس و رقابتشان در این انتخابات از همین جنس است. اما از این نکته که بگذریم یه قاعده جالب در رفتار سیاسی افراد فعال در جامعه ما هست از این نوع که تا خودمون تجربه نکنیم باورمون نمی شه. بر خلاف آدمهای موفق که می گن از تجربه دیگران عبرت می گیرند ما ها چون هممون باهوشیم تا خودمون تجربه نکنیم تو کت مون نمی ره قیمت و بهای پرداختیشم اصلا مهم نیست! حالا چی شده که دارم آسمون ریسمون می کنم. می خوام بگم - اصلا یه سوال - از دو ماه پیش که مثلا اقای اعلمی عزیز نماینده شجاع ملت تبریز در مجلس رد صلاحیت شده چه اتفاق دیگری تو این جامعه افتاده است که ایشان دادشان درآمده است.(لطفا فکر نکنید بنده مخالف نظرات گرانقدر ایشان در باب موضوعات مختلف و ایضا فریادهای دادخواهی و دادستانی ایشان در ایام مختلف گذشته هستم که ممنون هم از ایشان هستم) یا این روزها صدای نماینده دیگر از قضا آذری زبان منتها از خطه زیبای اردبیل (که بنده عاشق اونجا هستم) از اطراف و اکناف عالم و از کرانه های رسانه ای محتملا وابسته به گوش می رسد. آخه یکی نیست بگه چه اتفاق افتاده غیر از اینکه گوجه فرنگی گرون شده! می خواستم این رو عرض کنم که آره یعنی بعلــــــــــــه یه اتفاقی افتاده حدس نمی زنید؟ خودم می گم آره این دو بزرگوار رد صلاحیت شدن. عجب کشف بزرگی کردم ها! این به این معنی است که قبلا در این مملکت هیچکی رد صلاحیت نمی شده و اد اومدن و این دو عزیز رو رد صلاحیت کردن. اصلا در دوره های قبل که کسی رد صلاحیت نشده بود. نه استصوابی نه استطلاعی و نه آبدوغ خیاری. همین دفعه اول بوده یا اگه کسی هم رد صلاحیت شده خب حتما حقش بوده حتما یه ریگی به کفشش بوده و گرنه این فریاد کنندگان با صدای بلند به بلندی صدای همینک اشان حق آنها را نیز استیفا می کرده اند حتما کرده اند و ما بيخبر مانده ایم!

نتیجه گیری اخلاقی: اگر محجوب رد صلاحیت می شد کاروانی از مدافعانش و ملحقانش می فهمیدند که با همه بعله با ما هم بعله!!

بعد از اون قضیه توقیف شدن خبرگزاری محترم کار همون ایلنا یه تلنگری به بعضی از دوستان که مدتهای زیادی تقریبا از اوایل انقلاب در مصادر محترم امور بوده اند و از آنجا به امور مختلف ایضا نظارتی و عمارتی و تجارتی و تولیدی می پرداخته اند وارد آمد کاش با این انتخابات هم تکمیل می شد آخه می دونید بیشتر ما تا در داخل قضیه هستیم و احساس آرامش می کنیم همه چی رو گل و بلبل می بینیم و می گوییم که نباید به خاطر یک دستمال قیصریه را به آتش بکشید و همه را به آرامش و گفت و گو و مسالمت جویی و انتقاد مشفقانه فرا می خوانیم اما امان از روزی که خاری در پای خودمان بخلد آنوقت است که من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک..... چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد. و کافه رو به هم می ریزیم.

اما متاسفانه این طوری نشد حیف! ديشب به ابوذر آذران مي گفتم يه صابوني هست كه اگه به پشت خيلي از مردان سياست بخوره خيلي از مسايل براشون حل مي شه انگار كه به يكباره چشم برزخي پيدا مي كنند و همه چي رو شفافتر مي بينن. كاش اين صابون به تن محجوب هم مي خورد. 

  نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:32  توسط ابراهيم عباسي  | 

هفته گذشته یا به عبارت درست تر ۹ روز پیش یعنی پنجشنبه ۲۲ فروردین ماه در سفری یک روز و نصفی عازم عسلویه شدیم. آقای رضا حجتی هم با ما بود. از اعضای حزب اعتماد ملی. انصافا خوش گذشت مدتهای زیادی بود در کنار دوستان بودن را تجربه نکرده بودم. حسابی به به گفتیم و چه چه کردیم و خندیدیم به عناوین مختلف. همان اوایل عزیمت بود که صحبت از جناب کروبی به میان آمد و حزب و انتخابات چرا که بیشتر افراد حاضر از فعالان فرهنگی و سیاسی بودند و لاجرم سکوت را برنمی تافتند بخصوص این روزها. هر چند که از نظر بسیاری تکلیف روشن است. شب قبلش گویا مصاحبه ای از کروبی دیده بودم که گفته بود در انتخابات دور دوم فعالانه شرکت می کنند. و در آن جمع گفتم که ناخودآگاه این شعر بر زبانم جاری شده بود: خنک آن قمار بازی که بباخت هر چه بودش ==== بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر.

  نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 19:56  توسط ابراهيم عباسي  | 
چند روز مانده به عيد اي ميلي دريافت كردم از دوست خوبم آقاي صالح دمشقي،‌ در آن خواسته بود تبريكات امسال نوروزي را از طريق پيامك ارسال نكنيم چرا كه مخابرات هزينه پيامك را از ۱۴تومان به ۲۳تومان افزايش داده است. و طبق برآوردها نزديك به ۱۸۰ ميليون پيامك در شب عيد ارسال مي شود كه
استفاده مناسب از شبكه روابط اجتماعي منجر به تقويت بدنه جامعه در برابر صاحبان قدرت مي شود.
درآمدي حدود دو و نيم ميليارد تومان را ظرف چند ساعت نصيب مخابرات مي كند تازه از قرار پيامكي ۱۴تومان حالا اگر به ازاي هر پيامك ۲۳ تومان دريافت كند خيلي هم بيشتر از اين مي شود. در پايان اي ميل خواسته بودند كه آنرا حداقل براي 5 نفر ديگر ارسال كنم. من هم نامردي نكردم و براي ۲۵۰نفر ارسال كردم. خود را نيز مجاب كردم كه عيد امسال پيامك تبريك ارسال نكنم و نكردم (جز معدودي حدود۷-۸ تا) در صورتي كه سالهاي قبل حداقل ۴۰۰ - ۵۰۰ تا ارسال مي كردم. نكته اي كه مي خواهم مطرح كنم اين است كه استفاده مناسب از شبكه روابط اجتماعي منجر به تقويت بدنه جامعه در برابر صاحبان قدرت مي شود. با توجه به اين كه هر كس در شعاع روابط دوستي نزديك خود حداقل رو ۵ نفر نفود دارد مي توان به بزرگي مجموعه اي از افرادي كه در اين كنش اجتماعي به هم مي پيوندند انديشيد و بدين گونه مي توان در يك جريان اقتصادي اجتماعي وارد شد و مؤثر بود مخصوصا در شرايطي كه يك طرف ماجرا دولت قرار دارد. دولتي كه گرانفروشي مي كند و از قديم گفته اند سزاي گرانفروش نخريدن است.
  نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:57  توسط ابراهيم عباسي  | 

چند روز پيش فيلم سنتوري را ديدم. فيلمي كه به هر دليل اجازه پخش عمومي نيافت و نتوانستيم با خريد بليط و ايستادن در صف انتظار سينما آنرا ببينيم! نكته‌اي با اين اتفاق دوباره در ذهنم زنده شد. خيلي پيش مي آمد كه دوست داشتم فيلمي را ببينم اما نه در سينما كه درخانه، سي دي آنهم در كنار خيابان به ثمن بخش و حتي ارزانتر از قيمت بليط عرضه مي شد، اما دلم راضي نمي شد هميشه پيش خودم مي گفتم

مشكل اينجاست كه از كجا همه مطمئن شوند اين شماره حساب جعلي نيست و واقعا متعلق به سازندگان فيلم است؟
سرمايه گذارانش چشم اميد به همين درآمد حاصل از فروش بليط بسته اند دلم مي خواست شماره حسابي ارايه مي شد و من مي توانستم ضمن اينكه سي دي را در خانه تماشا مي كنم وجه آن را معادل پول بليط به حساب سرمايه گذاران واريز كنم تا هم عذاب وجدان نداشته باشم و هم آنها به درآمد خود برسند تازه اگر مي شد از طريق اينترنت به حساب بانكي سرمايه گذارانش پول واريز كرد، خيلي هم بهتر بود. با اين كار شايد كساني كه از آن فيلم يا هر محصول فرهنگي ديگر خوششان مي آمد و جوزده مي شدند مثل خودم كه گاهي اوقات اينچنين مي شدم مي توانستند ميلغ بيشتري هم به سازندگان اهدا كنند تا آنها هم براي ساختن محصولات ديگري در همان راستا تشويق بشوند. در همين اثنا بود كه شنيدم شماره حسابي براي فيلم سنتوري اعلام شده است. اگر اين طور است و كسي آن را مي داند به من هم اعلام كند؛ اما مشكل اينجاست كه از كجا همه مطمئن شوند اين شماره حساب جعلي نيست و واقعا متعلق به سازندگان فيلم است؟ كار ديگري هم مي توان كرد يك مجموعه اي متولي بشود، مجموعه اي آبرودار و داراي اعتبار، و بيايد ليست اين جور محصولات را روي سايت خود بگذارد و براي هر كدام پرداخت اينترنتي تدارك ببيند و افراد بتوانند از طريق آن سايت پول محصول يا هديه خود را پرداخت كنند آن مجموعه هم درصد خود را بردارد و بقيه را به سرمايه گذاران محصول پرداخت كند. در واقع با انجام اين كار بسياري از سانسورها بلااثر مي شود و سازندگان و مشتريان، خود ، شبكه اي مرتبط و مؤثر تشكيل مي دهند. مگر بعد از دوم خرداد ۷۶ نمي خواستيم بدنه جامعه مدني را تقويت كنيم، مگر بدنه جامعه مدني بجز همين سازندگان كالاهاي فرهنگی و مشتريان مرتبط با آنها هستند به نظر من اينها كم خرجترين و مؤثرترين راهكارهاي اعتراضات مدني هستند
حتي اگر راهكارهاي اعتراضي هم نباشند دور زدن جرياني هستند كه با تحميل نوع نگاه خود مي خواهند ذائقه فرهنگي مردم را با دسترسي محدود آنها به كالاهاي مشخص تغيير دهند.
حتي اگر راهكارهاي اعتراضي هم نباشند دور زدن جرياني هستند كه با تحميل نوع نگاه خود مي خواهند ذائقه فرهنگي مردم را با دسترسي محدود آنها به كالاهاي مشخص تغيير دهند.
و به همين شيوه مي توان بازارهاي متفاوتي از تبادل كالاهاي فرهنگي ايجاد كرد كه دولت نتواند كنترل و اعمال رويه هايي خلاف خواست عمومي افراد طبقه متوسط فرهنگي بر روي آنها داشته باشد، طبقه متوسطي كه تضعيفش آمال و آرزوي دولتي است كه از آن برنخاسته است و منافعش با منافع او در تضاد قرار مي گيرد و هر اندازه اين طبقه قدرت پيدا كند و منسجم و منشا اثر شود دولت برنخاسته از آن را نگرانتر مي سازد.
  نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 18:54  توسط ابراهيم عباسي  | 
راز پيشرفت ديگران و عقب ماندگي ما در چيست؟ (كليك كنيد)

نظرهاي شما در مورد اين مطلب مي‌تواند بحثي دو يا چند طرفه را بگشايد. پاسخ بسياري از متفكران به اين سوال نقطه شروع مباحث بسيار غني ايشان در باب اجتماع و فرهنگ و سياست و تاريخ ايران زمين بوده است.

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 9:23  توسط ابراهيم عباسي  | 

تاريخ اصلاح‌طلبان براي بار دوم است كه تكرار مي‌شود

بگذاريد نقطه آغاز اصلاح‌طلبان نقطه به ثمر نشستن فعاليتهاي اصول‌گرايان باشد

اصلاحات هم مثل انقلاب جنين نارسي بود كه براي به دنيا آمدن عجله داشت

 اصلاح‌طلبان كه شعارشان آزادي و راهبردشان جامعه مدني بود بنگرند كه شعارشان را چند بار و در پاي چند چيز قرباني كردند

از قول ماركس مي‌گويند: "تاريخ دوبار تكرار مي‌شود بار اول به صورت تراژدي و بار دوم به صورت كمدي". تاريخ اصلاح‌طلبان براي بار دوم است كه تكرار مي‌شود. شعارشان در اين انتخابات "همراه شو عزيز كاين درد مشترك هرگز جداجدا درمان نمي‌شود" است. سوال من اين است كه آيا دفعه قبل كه همه همراه و هم‌گام شدند، همه يكنفس و يكصدا براي اصلاحات فرياد زدند، دردي درمان شد؟ آري خيلي بهتر از الآن بود ، من هم قبول دارم. بسياري از مديريتها علمي بود، نگاه به بسياري اقشار و اصناف و مسايل، علمي و رو به پيشرفت بود. اما آن پروژه شكست خورد و چرا نخورَد؟ شكست در ذات آن بود. و اگر نمي‌خورد، جاي تعچب داشت.

آري براي عمل و كنش سياسي و براي سياست‌ورزي سياستگران راهي جز فعاليت و اعلام موضع نيست حتي اگر صورت اين كنش سياسي، سكوت باشد. سكوت، نيز خود كنشي سياسي است. پس سياست‌گران چاره‌اي جز اتخاذ موضع و عمل سياسي ندارند، حال اين موضع هر چه مي‌خواهد باشد. خرده‌گيري من از اين جنس نيست حرفم اين است كه چرا مردم، چرا اقشار، چرا عامه و چرا ديگران بايد به حرف اصلاح‌طلبان گوش كنند و به اصطلاح زير عَلَم آنها سينه بزنند. فرضا كه دوباره ايشان، همه قوا مثل قوه مقننه و مجريه و حتي اصلا تصادفا قوه قضائيه و مجمع تشخيص مصلحت نظام را هم در اختيار گرفتند يا در آنها به اكثريت رسيدند خب كه چه بشود؟ چه كار مي‌خواهند بكنند، حرفي از اين برنامه‌ها نمي‌شنوم. و تازه چه ضمانت اجرايي دارد حرفهايشان!

اصلا حرف مرا به اين معني تعبير نكنيد كه اصول‌گرايان بايد به قدرت برسند و بر سر قدرت بمانند و برنامه‌اشان خوب است و از اين حرفها ... اصلا و ابدا.

اما اين كارهايي كه مثلا اصلاح‌طلبان مي‌خواهند بكنند يا مي‌توانند بكنند، با كلي تنش كمتر و با حساسيت كمتر، ‌از فردي نظير قاليباف هم برمي‌آيد شايد تازه توان اجرايي‌اش در بسيج نيروهاي هم‌فكرش بيشتر از اصلاح‌طلبان باشد كه مطمئناً كمتر نيست!

بگذاريد سياست از جاي ديگري شروع بشود بگذاريد نقطه آغاز اصلاح‌طلبان نقطه به ثمر نشستن فعاليتهاي اصول‌گرايان باشد. ما مترو مي‌خواهيم، زيرساختهاي ارتباطي، ‌اقتصادي و فني لازم داريم چه كسي اينها را بهتر ايجاد مي‌كند آيا اصلاح‌طلبان؟ (مردم ما هنوز ديكتاتور و اقتدارگراي اين قرن كشور رضا خان را از ياد نبرده‌اند كه در ايجاد همه اينها پيشگام ديگران پس از خود بوده است).گمان نمي‌كنم شرايط به گونه‌اي باشد كه اصلاح‌طلبان بتوانند در اين مسايل گامي به پيش بردارند و روي اين قبيل چيزها متمركز شوند.

اصلاً مي‌دانيد، اگر قرار است كسي زندان برود چرا همه طرفداران فعال يك فكر نروند؟ اگر همه صداقت دارند (بر منكرش لعنت!!) اگر حاضرند به خاطر انديشه‌هاي اصلاحي‌اشان هزينه بدهند چرا فقط چندين نفر هزينه بدهند كه شماره‌اشان در شمار است؟ خوب بگذاريد جرياني همه زمام امور را در دست بگيرد كه حق همه را يكجا كف دستشان بگذارد و حساب همه را يكجا و يكدفعه تسويه كند. خدايي حيف نبود X در زندان باشد و Y از مزاياي نمايندگي مجلس استفاده كند. (هر چند واقعا داشتند در جهت اصلاحات زحمت مي‌كشيدند. از قديم گفته‌اند جان دادن از ما طرح اقتصادي از شما!!؟)

اين‌ها همه از مظاهر نابرابري است و نابرابري در انديشه اصلاحي جاي كمي دارد مگر نه؟

كمي رك تر بگويم. من نماينده نسلي هستم كه در خرداد ۷۶ نردبان شد و اينك حرفها دارد. جريان راست صداقتم را باور داشت و توانم را. جريان چپ حتي زبان نقاد دلسوزم را نيز تحمل نكرد! و لاجرم در حوزه‌هاي بي رنگ از رنگ سياست و كم خطر براي راست كار كردم. نشريه درآوردم مطلب نوشتم برنامه راديويي ساختم مشاوره تلويزيوني دادم اما چون اميدي به ارتقا‌ء در آن سازمانهاي عريض و طويل نداشتم كه نمي‌خواستم داشته باشم از همه اينها دست شستم و به كار اقتصادي آزاد رو آوردم كه چون خانه معاش از پاي بست ويران است مباد كه خواجه در بند نقش ايوان باشد.

باري ۱۰ سال هزينه كردم ۵ سالش سكوت بود و شما مي‌دانيد كه سكوت چقدر سخت است، ۵ سال به قول دكتر شريعتي پشت پاچال بازار. روزي كه ديگر سردبير سياسي ايسنا نبودم براي كاري به نماينده اصلاح‌طلب مجلس زنگ زدم پاسخ نداد بار دوم و بار سوم و ... نااميد شدم و او همويي بود كه براي نطق پيش از دستورش با من مشورت مي‌كرد و نظر مي‌خواست و هر تصحيحي كه مي‌گفتم اعمال مي‌كرد بله او ديگر پاسخ نداد......... و همان سال ۸۰ بود و خاتمي دوباره مي‌خواست رئيس جمهور شود و شد. و آبان همان سال بود كه استعفاي خودم را از ايسنا نوشتم چرا كه به نظرم ديگر فايده نداشتم ديگر براي اصلاحات نمي‌شد كاري كرد اصلاحات مرده بود. ايسنا نيز كه فرزند ازدواج تفكري اصولي با انديشه اصلاحي بود سنتز يك تز و آنتي تز بود، خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود. امروزِ ايسنا برايم مثل روز روشن بود آن روز كه بسياري هورا مي‌كشيدند و به خود و ديگران تبريك مي‌گفتند.

از طرف ديگر اصلاح‌طلبان نيز ظرفيت حمل انديشه‌هاي اصلاحي را نداشتند. شانه‌هايشان براي باري كه روي دوششان بود ساخته نشده بود. اصلاحات هم مثل انقلاب جنين نارسي بود كه براي به دنيا آمدن عجله داشت، هنوز تنقيح نشده بود هنوز ابعاد و آثار و نتايجش در ذهن حاملانش مگر گروه اندكي از آنان ننشسته بود. اما مسافررسان خوبي بود كه مسافراني را به مقصد برساند و رساند.

به نظر بنده انديشه‌اي كه حامل پيام و شعاري است بايد كه آنرا در پاي هيچ چيز ديگري قرباني نكند و پاشنه آشيل اصلاحات در همين نهفته بود. كسي نمي‌تواند پيام‌آور صلح باشد و صلح را در پاي امنيت قرباني كند حتي اگر امنيت خوب و ستودني باشد در اين صورت در پيام خود صادق نبوده است و پيام‌آور پيام ديگران شده است كساني كه به پرچمداري پيام خود مستحق تر و لايق ترند. و اگر قرار است پيام ديگران را بگوييم بگذار تا خودشان بگويند كه بهتر شعارشان را خواهند سرود.

اصلاح‌طلبان كه شعارشان آزادي و راهبردشان جامعه مدني بود بنگرند كه شعارشان را چند بار و در پاي چند چيز قرباني كردند و اينك عدم اقبال عمومي را در حالتي كه حتي مردم از رفتار سياسي و عمل اقتصادي اصول‌گرايان نيز منزجر شده‌اند به تحليل بنشينند.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 17:3  توسط ابراهيم عباسي  | 

23 saal fadakari dar rah e mazhab
Ali tanha nist.wma
Ari inchenin bood eybaradar
Eghbaal mosleh e gharne jadid
Hejrat va tamadon.wma
Hossein mirase adam.wma
Islam shenasi 22.wma
Mazhab alaihe mazhab
Mi'ad ba Ibrahim.wma
Piroozi pas az shekast
Roshanfekr va mas'ooliat dar jame'e
Tarikh va arzesh e ae an dar eslam
Wareth e Adam.wma


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:44  توسط ابراهيم عباسي  | 
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 13:23  توسط ابراهيم عباسي  | 

دكتر سيد ضياء هاشمي استاديار دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران در SMS ي خبر داده‌اند كه همايش علمي بررسي مسايل اجتماعي جوانان امروز يكشنبه 19 اسفند ماه 86 ساعت 9 تا 17 در دانشكده علوم اجتماعي دانشگاه تهران تالار شريعتي برگزار خواهد شد. در پايان اين پيامك آمده است: مقدم شما را گرامي مي‌داريم.

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:14  توسط ابراهيم عباسي  | 

سخنراني خاتمي امروز در مسجد الجواد (ع) واقع در ميدان هفت تير برگزار مي‌شود.
به گزارش يك SMS دريافتي از حسام پرس (اسمي كه من روي پيامكهاي ايشان گذاشته‌ام) اين سخنراني امروز يكشنبه 19 اسفندماه 86 ساعت 16:30 برگزار خواهد شد.
گفته‌اند به ساير دوستان نيز خبر دهيد.

  نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 10:13  توسط ابراهيم عباسي  | 
هابرماس ميان كنش ارتباطي و مباحثه تمايز قايل مي‌شود، در حاليكه كنش ارتباطي در زندگي روزمره پيش مي‌آيد، مباحثه صورتي از ارتباط است كه از زمينه‌هاي عمل جدا شده و ساختارش به ما اطمينان مي‌دهد كه، اعتبار ادعاها، توصيه‌ها و يا هشدارهاي تخطي‌ناپذير، همان موضوع اصلي بحث را تشكيل مي‌دهد:

  • بحث‌كنندگان – موضوع‌هاي بحث و نوشته‌ها –هيچ محدوديتي نبايد داشته باشند جز محك زدن اعتبار داعيه‌هاي مورد بحث،
  • هيچ نيرويي به جز قدرت استدلال بهتر نبايد بكار گرفته شود و
  • هيچ انگيزه‌اي مگر انگيزه جستجوي هم‌يارانه حقيقت نبايد در ميان باشد. (هابر ماس، 1975)

شرايط چهار گانه گفتگو از نظر هابرماس عبارتند از:

  1. بيانات گوينده قابل درك و فهم باشد.
  2. قضايايي كه گوينده مي‌گويد بايد حقيقت داشته باشد؛ يعني درستي و اعتبار گفتار وجود داشته باشد؛ يعني گوينده بايد دانش موثقي را درباره موضوع ارائه نمايد.
  3. صادق و رو راست بودن گوينده يعني قابل اعتماد بودن گوينده و تناسب داشتن بحث كنندگان با هم يعني اعتبار گوينده از نظر شخصيتي براي دوطرف بحث
  4. گويندگان همه آزادي كامل بيان داشته باشند. بتواند به راحتي هر نظري دارد ارائه دهد.

در اين صورت توافقي حاصل خواهد شد و همه به حقيقت توافقي خواهند رسيد و هابرماس معتقد است چون حقيقت چيزي است كه ما مي فهيم و اگر حقيقت ثابتي هم وجود داشته باشد، درك ما از آن نسبي است و با هر بحثي به مدار بالاتري ارتقا مي‌يابد و  اگر هر كدام از شرايط بالا وجود نداشته باشد به نتيجه آن مباحثه چندان نمي‌توان اميدوار بود و حقيقتي آشكار نمي شود.

منبع: رابطه

  نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 9:45  توسط ابراهيم عباسي  | 
ملامت صداقت را به جان خريده ام
اين تكه از شعري است كه لينكش را در بالا مي بينيد. خيلي قشنگ است. مباحث علمي كمتر به جامعه شناسي دروغ پرداخته اند كاش فرصتي مي شد كه در اين مساله تحقيق كنيم و بينديشيم و بنويسيم. سالهاي سال است كه دو مطلب يكي جامعه شناسي دروغ و ديگري جامعه شناسي حماقت ذهنم مرا به خود مشغول كرده است.
  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 9:7  توسط ابراهيم عباسي  | 

  نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم اسفند 1386ساعت 14:54  توسط ابراهيم عباسي  | 

  نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 9:38  توسط ابراهيم عباسي  | 

با تشكر از دوست عزيزم مهندس خادمي كه برام اي ميل كرده بود:

مقايسه دو رويداد:
 
رويداد اول: چهارم ديماه1331
 
يك هواپيماي شركت هواپيمايي ايران كه از شيراز و اصفهان به تهران مي آمد، در نزديكي فرودگاه مهرآباد هنگام كم كردن ارتفاع براي نشستن سقوط كرد و همه مسافران و سرنشينان آن جز دو تن (حسين عدل رئيس شركت تلفن شيراز و مهندس خزايني) كشته شدند.
     نكته جالب و قابل تامل در اين سانحه زنده ماندن و سلامت كامل اين دو تن از ميان دهها مسافر نبود، دست نخورده ماندن يك بسته بسيار بزرگ پر از اسكناس بود كه با اين هواپيما حمل مي شد . اين بسته پس از برخورد هواپيما به زمين از داخل آن بيرون افتاده، بازشده و اسكناسها سطح بيانان ( چند قدمي جاده جنوبي پر رفت و آمد كرج ـ تهران ) را تا مسافتي دور پوشانده بود. صدها نفر كساني كه به كمك و يا تماشا آمده بودند و عموما از كارگران تنگدست محل و نوجوانان بودند حتي يك قطعه اسكناس را براي خود برنداشته بودند و


ادامه مطلب
  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 16:32  توسط ابراهيم عباسي  | 
دوستی ازم خواسته بود كه شعری بنویسم درخواستش رو اجابت می كنم كه برام خیلی عزیز است. فكر كردم كدوم شعر رو بگذارم اولين شعري كه يادم اومد شعر سفر به خير از شفيعي كدكني بود. راستشو بخواهين خيلي شعراشو دوست دارم. اين هم شعر قشنگ شفيعي كدكني ...

سفر به خیر

 به کجا چنین شتابان؟
 گون از نسیم پرسید
دل من گرفته زینجا
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان ؟
 همه آرزویم اما
 چه کنم که بسته پایم
 به کجا چنین شتابان؟
 به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم
سفرت به خیر!‌ اما تو دوستی خدا را
چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها به باران
 برسان سلام ما را

منبع: سایت آوای آزاد

  نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 15:11  توسط ابراهيم عباسي  |