<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>سهم من از اين بيكرانه وب</title>
<link>http://brt.blogfa.com/</link>
<description>نوشته هايي از خودم يا ديگران</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sun, 12 Oct 2008 11:44:13 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title></title>
<link>http://brt.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یکی از مواردی که گیج می شوم مواقعی است که پیشنهادهای کاری مختلفی به یکباره بر سرم آوار می شود، هر از چند گاهی هم این مساله در زندگی من تکرار می شود و جالب اینکه بدانی برخی از آنها کاربردی دوگانه در جهت شل کردن و لق کردن موقعیت کاری فعلی توست و تو از این کار آنها لجت می گیرد به خصوص موقعی که نخواهی و نتوانی به روی مبارک بیاوری. و وقتی موضوع کمی پیچیده تر می شود که بدانی که این لق شدن نه تنها بد نیست که برای خودت خوب هم هست و به نفع خودت است. خیلی پیچیده شد. مگه نه؟ در این که بیشتر ما بدنبال ایجاد شرایطی هستیم که کمتر کار کنیم و بیشتر پول دربیاوریم تا وقت آزاد زیادتری برای انجام کارهایی که دلمان می خواهد داشته باشیم حرفی و حدیثی نیست. این وقتها آدم تازه به یاد حرف بعضی ها می افتد که می گویند اگر کارت در جهت علایق شخصی ات باشد و بتوانی از آن لذت ببری دیگر این تضاد و دوگانگی اصلا پیش نمی آید که بخواهی به طریقی آن را حل کنی. بگذریم. یک دو سه چهار پنج (دارم می شمرم گیر نَده) کار جلوی رویت است و نمی دانی کدام را باید انتخاب کنی. اما خب وقتی دوستی داری که به راحتی برای شفاف کردن معیارهای تصمیم گیری کمکت می کند حداقل خوبیش اینه که می دونی که چه جوری و چه چیزهایی رو باید انتخاب کنی و من از این همصحبتی با چنین دوست خوبی بهره مند هستم. اما این قضیه هم مثل زنگ خوردن تلفن است یه مدت اصلا هیچ تلفنی نداری اما یه دفعه زنگ پشت زنگ و پشت خطی باور کنید گاهی شده است تا چهار تا پشت سر هم رو از این به اون کرده ام و جواب تلفن داده ام و آخرش هم زده ام زیر خنده!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت ۱: دیروز به یکی از دوستان خیلی خوبم می گفتم: اگه یه روز فهمیدم آره چه کسی آره است و نه چه کسی نه، فکر کنم وقت پیشرفت اجتماعی من هم خواهد رسید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پی نوشت ۲:امروز با دوستانم و همکاران خیلی خوبم در گروه ژنتیک چهاد دانشگاهی واحد علوم پزشکی تهران خداحافظی کردم. واقعا از این که چنین همکاران دوست داشتنی و خوبی را از دست می دهم ناراحتم&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Oct 2008 11:44:13 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=brt&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>brt</dc:creator>
<guid>http://brt.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی عنوان باشد بهتر است</title>
<link>http://brt.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;نمی دونم چرا این روزها نمی نویسم. دستم به قلم نمی رود. گفتم به این بهانه هم که شده چیزی بنویسم. شاید زیادی در خودم و افکارم غرق شده ام. شاید زیادی به فکر خودم هستم و این که بهم خوش بگذره. خوبیش اینه که دست از مطالعه اما برنداشته ام. نمی دانم چرا موضوعاتی که بسیاری رو وامی داره که در موردش مطلب بنویسن کک مرا هم نمی گزد. می گزد اما نه آنقدر که قلم بردارم و بنگارم. انگار حساسیت های خودم را از دست داده ام. انگار سرم را در لاک خودم فرو برده ام. انگار چیزی برایم مهم نیست. واقعا این جور است؟ نمی دانم. نمی دانم. &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 09 Sep 2008 12:52:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=brt&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>brt</dc:creator>
<guid>http://brt.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>قالب به هم ریخت شاید بشه درستش کرد</title>
<link>http://brt.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>داشتم قالب وبلاگ دوستم رو درست می کردم. نظرها را درست نشان نمی داد حواسم نبود که قالب وبلاگ خودم رو هم باز کرده ام وقتی ویرایش قالب رو ذخیره کردم در واقع قالب وبلاگ دوستم را به جای قالب وبلاگ خودم ذخیره کرده بودم. &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/05.gif&quot; width=18&gt; حالا باید بگردم ببینم جایی ذخیره قالب خودم را دارم یا نه.شاید بشه درستش کرد. &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نتیجه گیری اخلاقی: همیشه آخرین قالب وبلاگ خودتون رو جایی ذخیره کنید، حتما لازم می شه!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 05 Sep 2008 05:24:49 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=brt&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>brt</dc:creator>
<guid>http://brt.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>باغ پژمرده پامال زمستانها    چشم بر راه بهاري نيست</title>
<link>http://brt.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>اين نگهبان سكوت&lt;BR&gt;شمع جمعيت تنهايي&lt;BR&gt;راهب معبد خاموشي ها&lt;BR&gt;حاجب درگه نوميدي&lt;BR&gt;سالك راه فراموشي ها
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;چشم بر راه پيامي، پيكي&lt;BR&gt;گرمي بازوي مهري نيست&lt;BR&gt;خفته در سردي آغوش پر آرامش يأس&lt;BR&gt;كه نه بيدار شود از نفس گرم اميد&lt;BR&gt;سرنهاده است ببالين شبي&lt;BR&gt;كه فريبش ندهد عشوه خونين سحر&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt;اي پرستو برگرد!&lt;BR&gt;&quot;اي پرستو كه پيام آور فرورديني&quot;&lt;BR&gt;بگريز از من از من بگريز!&lt;BR&gt;باغ پژمرده پامال زمستانها&lt;BR&gt;چشم بر راه بهاري نيست&lt;BR&gt;گرد آشوبگر خلوت اين صحرا&lt;BR&gt;گردبادي است سيه،‌گرد سواري نيست&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&quot;علي شريعتي&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 25 Aug 2008 13:32:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=brt&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>brt</dc:creator>
<guid>http://brt.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زنان امروزی بین کار و عشق دوپاره شده اند</title>
<link>http://brt.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;زنان امروزی ما بین نیاز به جلب توجه مردان و دنبال کردن اهداف شخصی خود گیر افتاده اند به همین جهت رفتارهای متضادی از خود نشان می دهند. گاهی اغواگر و پرخاشگر و گاهی نیز مودب و جاه طلب. زنان امروزی بین کار و عشق دوپاره شده اند در نتیجه هیچکدام نیز آنها را ارضا نمی کند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&quot;westkott-1986&quot;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 10 Aug 2008 09:02:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=brt&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>brt</dc:creator>
<guid>http://brt.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بر سر هیچ چیز توافقی نیست</title>
<link>http://brt.blogfa.com/post-67.aspx</link>
<description>حکایت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;پدر و پسر روستایی با خر خود می رفتند٬ پسر نشسته و پدر به دنبال خر روان،پسر را شماتت کردند که پدر پیر را چرا سوار نکردی؟ پدر سوار شد و پسر پیاده٬ دیگری آمد پدر را شماتت کنان گفت: پسر کوچک را دوانده و خود نشسته می رود هر دو سوار شدند شماتتی دیگر که چرا حیوان را آزار می دهید هر دو پیاده شدند آنها را دیوانه خواندند که چهارپا از برای چیست وقتی هر دو پیاده می روید روی پل رسیدند پسر و پدر دست چهارپا را گرفته آنرا به رودخانه پرتاب کردند و راه خود بگرفتند.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;وضعیت بسیاری از مسایل جامعه ما نیز چنین شده است. هر کس که هر کاری می کند از جایی صدایی برمی خیزد و از نظرگاه مخالف بانگی بر می آید که چنین و چنان!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 07:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=brt&amp;postid=67</comments>
<dc:creator>brt</dc:creator>
<guid>http://brt.blogfa.com/post-67.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اين ماجرا را براي كسي تعريف نكني مبادا كه راه رسم جوانمردي ور بيفتد!</title>
<link>http://brt.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اين ديگر از آن مواردي است كه صداي آدم را بلند مي كند. ديروز يكي از دوستانم زنگ زد و گفت كه عروسي برادرزاده اش که قرار بوده نهم مرداد باشد به هم خورده است. علتش را جويا كه شدم گفت خريد عروسي انجام شده بود و تالار پذيرايي رزرو و كارتها پخش شده و مهمانان دعوت شده بودند. اما نكته اي را كه داماد به شوخي پنداشته بود رنگ جديت به خود گرفته و بساط همه چيز را به هم زده بود. عروس خانم از مدتها پيش نجواكنان مي گفته است كه تا مهريه را نگيرم خانه ات نمي آيم و داماد از همه چي بي خبر مي گفته كه باشه خونه كه آمدي ماهيانه سكه به سكه مي دهمت. مبلغ مهريه 300 عدد بوده است. اين عروس خانم و مادر مكرمه اشان كه از خدامهاي حرم حضرت معصومه هستند گفته اند كه نه بايد ابتدا تمام مهريه را بدهي و بعد عروس را به خانه ببري اين شوخي رنگ جديت گرفته و داماد در شوك به سر مي برد!&lt;BR&gt;بشنويد كه اين آقا داماد يک كار ديگر هم كرده است خانه اي را كه در يزد داشته فروخته و در قم كه قرار بوده محل سكونت اين خانم مهندس شيمي و اين آقا مهندس بشود منزلي خريده به مبلغ حدود 50 ميليون تومان و آن را به نام اين خانم كرده است. حال داماد مي گويد خب اين خانه كه به نام شما هست از چه ملول هستي؟ جواب شنيده كه خانه از بهر هديه بوده است و نه مهريه. حساب مهريه جداست!&lt;BR&gt;خانواده اين آقا پسر از يزد مي كوبند و براي صحبت به در خانه اين آقا و خانم كه هر دو از خدامان حرم مطهر حضرت معصومه هستند مي روند و مي شنوند كه اگر چك يا پول نقد آورده ايد بياييد بالا وگرنه ما را با شما كاري نيست و حرفي نداريم. شما آن ور جوي ما اين ور جوي!! و مهمان را راه نداده اند.&lt;BR&gt;پسر در شوك حاصل از اين ماجرا و خانواده به دنبال راه حل. جالب اينجاست كه گويا اصلا هيچ مساله اي دعوايي برخوردي بحثي و گفت و گويي در ميان اين دو نبوده است. راستش را بخواهيد اصلا براي معرفي يك روانشناس به من زنگ زده بودند كه راهنماييشان كند كه با داماد چگونه برخورد كنند تا از شوك ماجرا بيرون بيايد.&lt;BR&gt;دوستم مي گفت موقع خواستگاري خانواده دختر مي گفتند كه ما الگويمان حاج همت هست و اهل جمكران رفتن هستيم و خلاصه امام زمان و اين بحثها. &lt;BR&gt;از ديروز كه اين ماجرا را به من گفته باور كنيد خواب به چشمانم نيامده است و فكرم دائم مشغول است. ناخودآگاه ياد دو قضيه افتادم يكي اينكه مردي در اصفهان هر روز از جلوي مغازه اي رد مي شده و به صاحب مغازه مي گفته اين هزارتومان ما رو بده صاحب مغازه هم به حساب مزاح و شوخي مي گفته الان نه فردا بيا و فردا دوباره موقع گذشتن مي گفت اين هزار تومان ما را بده و صاحب مغازه هم مي گفته برو فردا بيا تا اينكه بارها و بارها اين مساله در جلوي اين و آن تكرار مي شود تا روزي كه طرف با پاسبان مي آيد كه اين آقا هزار تومان مرا نمي دهد. اهل محل هم شهادت مي دهند كه صاحب مغازه هر روز اين آدم را سر مي گردانده و فردا فردا مي كرده است خلاصه صاحب مغازه مجبور مي شود هزار تومان آقا را بدهد!!&lt;BR&gt;حكايت مهريه هم از اين دست شده است. هي گفتند مهريه رو كي داده كي گرفته حالا چه ده تا چه هزار تا. هي چشم و هم چشمي شد و قيمت رفت بالا. قيمتي كه هيچ وقت پرداخت نشد و اصلا قيمت، اين نبود! چون پرداخت نمي شد قيمت بالا مي رفت وگرنه در كجاي دنيا كسي با اين قيمت زن گرفته كه ايران دوميش باشه. به همين عراق و كويت و عربستان و افغانستان و پاكستان يا نه همين جنوب كشور خودمان نگاه كنيد كدام دختري را به بيش از دو سه ميليون داده اند. الان ديگه واقعا دخترها باورشان شده است كه صد ميليون يا دويست ميليون تومان مي ارزند.&lt;BR&gt;اما از اينكه بگذريم حكايت ديگري به يادم آمد. مردي با اسب در بيابان مي رفت خسته اي را ديد درمانده. دلش به حال او سوخت خود پياده شد و او را سوار كرد. هنوز اندكي نرفته بودند كه سواره تاخت گرفت و دور شد مرد صاحب اسب گفت لختي بايست بعد اسب را بردار و برو. ايستاد. مرد صاحب اسب گفت: تنها خواهشي كه از تو دارم اين است كه اين ماجرا را براي كسي تعريف نكني مبادا كه راه رسم جوانمردي ور بيفتد!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 20 Jul 2008 09:14:21 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=brt&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>brt</dc:creator>
<guid>http://brt.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگی دفتری از خاطره هاست ...</title>
<link>http://brt.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;.&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زندگی دفتری از خاطره هاست ... یک نفر در دل شب ، یک نفر در دل خاک ... یک نفر همدم خوشبختی هاست ، یک نفر همسفر سختی هاست ، چشم تا باز کنیم عمرمان می گذرد... ما همه همسفریم زندگی دفتری از خاطره هاست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منبع: اينترنت&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Jul 2008 07:01:43 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=brt&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>brt</dc:creator>
<guid>http://brt.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودیم</title>
<link>http://brt.blogfa.com/post-70.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://bp3.blogger.com/_5VTvapM3vYI/SGB6607ObsI/AAAAAAAAAH0/2lIqiqh98tY/s1600-h/85N30063.jpg&quot;&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://bp3.blogger.com/_5VTvapM3vYI/SGB6607ObsI/AAAAAAAAAH0/2lIqiqh98tY/s320/85N30063.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 24 Jun 2008 05:46:38 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=brt&amp;postid=70</comments>
<dc:creator>brt</dc:creator>
<guid>http://brt.blogfa.com/post-70.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این دنیا بیش از آنچه می پندارید انسانی است!!</title>
<link>http://brt.blogfa.com/post-69.aspx</link>
<description>&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=ltr style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot; align=left&gt;&lt;FONT color=#990000&gt;آري انساني كه من مي شناسم انساني به سان فرشتگاني كه شما تصوير مي كنيد نيست&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://aszaka.blogfa.com&quot;&gt;ابوذر آذران&lt;/A&gt; باز آذري در كار كرده است و &lt;A href=&quot;http://aszaka.blogfa.com/post-155.aspx&quot;&gt;شعله اي برافروخته &lt;/A&gt;است. نظري در نوشته اش آوردم. اما بلاگفا اجازه طولانی شدن نظر را نداد این بود که در اینجا آوردم.&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV style=&quot;TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;BR&gt;انسانيت چيست؟ انسان بودن به چيست؟ معناي انسان كدام است؟ نكند مي خواهيد تعريفي از انسان ارائه دهيد از جنس انسان قبل از هبوط. انسان نيامده در زمين. انساني كه هنوز انسان بودنش را نفهميده و نمي داند انسان است. تعريفي از انسان مي دهيد و مي خواهيد همچون فرشته. آرزو البته بر جوانان و آرمانگرايان هيچ عيب نيست. اما انساني كه من مي شناسم و مي دانم انساني نيست كه در خيال پردازي انسانهاي تخيل گرا مي آيد (و چه زيباست!) همان كه وقتي چشم باز مي كند و لحظه اي از تخيل باز مي ايستد خود نيز در ميان همين خاكيان تخته بند تن و غبارآلود و تردامن است و چشمي و زباني و دهاني و دستي و پايي در ضايع كردن حقي دخالت داده است چه به سكوت و رضا چه به عمل چه به تاييد و چه به تشويق. سكوتش از اين، ظلمي است بر آن، چه كه انسان به موجب انسان بودنش نمي تواند در آن واحد به همه چيز مشغول باشد و بينديشد و بخواهد و بكاود. و همين مغفول ماندن چيزي در ذهن، مگر ظلمي را در حق كسي يا چيزي روا نخواهد داشت. &lt;BR&gt;آري انساني كه من مي شناسم انساني به سان فرشتگاني كه شما تصوير مي كنيد نيست. دنيايي انساني كه مي بينم و مي بينيد بس انساني است و اين شماييد كه آرزوي دنيايي فرشته گون مي كنيد. اگر من خود خدا بودم و مي خواستم انسان بيافرينم و جهان برپا كنم مگر نه به غير از اين سان مي آفريدم. انسان اگر اين چيزي كه شما مي بينيد نباشد ديگر انسان نيست. و چون انسان انسان است و مداخله گر و مفاهمه گر، تغييراتي كه در اطرافش مي دهد و دنيايي كه مي سازد آغشته به همين محدوديتهاي اوست و جهاني كه ساخته است جهاني انساني است. شما هر يك در انتظار دنيايي برابر هستيد. اين آرزو را صدها هزار سال است (اگر اغراق نكرده باشم) كه انسانها مي طلبند و مي خواهند و ناآگاهند كه انسانيت انسان را با اين خواسته شان سلب شده مي خواهند.&lt;BR&gt;انسان باشيد و به انسانيت خود راضي.&lt;BR&gt;حافظ بد نگفته است كه: آدمي در عالم خاكي نمي آيد به دست&lt;BR&gt;عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي&lt;BR&gt;از عهده من كه خلق عالم و آدم برنمي آيد شما شايد بتوانيد!&lt;BR&gt;اين نوشته هاي ابوذر آذران مرا به ياد دوراني مي اندازد كه در حدود بيست سالگي ام بنا به اقتضاي شغلي در جردن و پارك وي و آن اطراف به كار اشتغال داشتم. ديدن خانه هاي ويلايي با درختان سر به فلك كشيده كه در حياط منزل گاهي تا دو استخر داشتند كه از قضا محل كارم مدتي در يكي از همين خانه هاي اين چنيني مصادره شده بود؛ در كنار فقر و فلاكت عده اي كه يا كارگر اين خانه ها بودند يا دستفروشاني كه از آنجا گذر مي كردند و با نگاههاي التماس آلود خط حركت دستان را مي كاويدند براي من همه صحنه هاي دردآوري را ترسيم مي كرد. همذات پنداري گهگاهي خودم را نيز نمي توانم ناگفته بگذارم با اين آدمهايي كه در جستجوي لقمه اي نان عزت خويش را به مناقصه مي گذاشتند. چرا كه در دو سر اين قطب قطعا به قطب بالاي آن تعلق نداشتم و باز نمي توانم پنهان كنم كينه هايي كه در وجودم شعله مي كشيد عليه اين برخورداران. اما گذر زمان و شايد بگويم فهم بيشتر آنچه در ميان آدميان مي گذرد اندك اندك نگاهي را بر باورم مسلط كرد كه بخشي از آن را در ابتداي اين مطلب آورده ام. &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Mon, 23 Jun 2008 12:35:48 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=brt&amp;postid=69</comments>
<dc:creator>brt</dc:creator>
<guid>http://brt.blogfa.com/post-69.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
